Search users like: @justinbieber or tags like: instalove



عبدالجبار کاکایی ( @abdoljabbarkakaei )'s profile photo/

عبدالجبار کاکایی ( @abdoljabbarkakaei )

@abdoljabbarkakaei

Images by @abdoljabbarkakaei

. جز درد نيست هر چه به خاطر مي آورم تب داشتم تو آمدي امروز بهترم از دست رفته بودم اگر تب ادامه داشت صبحم تباه بوداگر شب ادامه داشت آوازه ي مسيح به آفاق جان رسيد عطر نفس به برگ گل ارغوان رسيد اين برگ زرد با قلم سرخ رنگ شد با نسخه ي شفاي تو دنيا قشنگ شد شور اميد و شوق غزلخواني م رسيد تب داشتم نشاط به پيشاني م رسيد افتادم و طبيب من آمد به بسترم تب داشتم تو آمدي امروز بهترم

7:36pm 01/22/2017 57

. اي وطن چه نالم از جفاي ديرين غصه ي تو شاديست ، تلخي تو شيرين اخم تو ، تبسم ، زخم تو ، ترنم خنده ي تو گريه ست ، گريه ي تو تسكين بال هاي رَسته ، سالهاي خسته كشته هاي بي مرز ، داغهاي سنگين از شهيد غربت ، ياد كن كه هر شب بي مزار و تنها ، سر نهد به بالين باد بي ترحم زد به برگ و باري چند شاخه افتاد ، چند برگ زرين لاله هاي سرخند گرچه طعمه ي خاك ميوه هاي باغند، گرچه پشت پرچين تا تويي كنارم ، كوه استوارم دست بر ندارم ، از دعا و آمين

6:52pm 01/20/2017 29

. . پلاسكو .... از نشانه هاي تجدد و مدرنيزاسيون بود صخره خودكشي دهه چهلي ها ، و عمارت بلند فردوسي ، در اين حادثه بحران حضور غير مسولانه مردم ، موضوع بخشهاي خبري شد چرا؟ چرا مردم در سوانح اجتماعي ازدحام مي كنند؟ بي اعتمادي به نهادهاي غير مدني و جامعه اداري سياسي يا كنجكاوي ؟ از حيث جمعيت شناسي بد نيست گروههاي فعال جامعه شناسي به جاي گمانه زني يك تحقيق ميداني و عملي انجام دهند تا راهي براي اصلاح اين رفتار اجتماعي نسبتا منحصر به فرد بيابيم...

11:20am 01/19/2017 43

. . قلاقيران بلند ترين صداي طبيعت در امتداد دامنه هاي زاگرس ، مجاور دشت دالاهو ، پيچيده در شولاي سنگ و خاك ، رشيد و صبور ، چشم افسرده ي شاهد ، هيات منجمد تماشا ، آشيانه ي روح اشكبار شبانان ايل من ، درنگ زمين ، ....قلاقيران ! از شيشه ي سفر، رد جاده ي پيچان را كه بگيري در هر زاويه نماي زنده اي از كوه به عصبهاي چشمت چنگ مي اندازد ، معلم اول من ، دامن كشان بين درختان بلوط ، گردباد رسته از دل سنگ و خاك، قلاقيران.. با صداي هانا كامكار ، به زلالي جاري شد از ارتفاع شعري كه سالها پيش مرا صدا زد با لحن عاشقانه ي خلعتبري در اركستر فيلارمونيك كردستان به رهبري مهدي احمدي #تالار_رودکی  #هانا_كامكار  #عبدالجبار_كاكائى  #فردين_خلعتبري #مهدي  _احمدي#قلاقيران  زخم هاي من چشم باز كرده اند و درست مثل شكاف ها و غار هاي تو كه دهان باز كرده اند گرداگرد ما را كوههاي كهنسال گرفته اند بالا بلند و سبزه و دست بر دوش هم گذاشته آماده اند براي رقص كردي كه دستمال بگردانند و گرد و خاك رقص پايشان بلند شود اما نمي دانم چر اسير اندوه همديگر شده ايم و بلاتكليف پاي كوه كل انار نشسته ايم

6:24am 01/19/2017 42
Sponsored ads

. بار اول خانه شاعران بود كه با آتشي مواجه شدم ، مثل كسي كه سالهاست مرا مي شناسد به چشمهايم خيره شد و گفت : "تو حيفي! تلويزيون كه مي بينمت دلم مي گيره" ، با عبدوي جط بود كه جدي جدي با آتشي انس گرفتم ، هُرم حرارت دفاع از ياغي در تن من هم بود و زخم نارفيقي .... و خوشم آمد زبانش مجابم مي كرد، از آنجا كه گفته بود "صورتم در دامن گلباف و روستايي او غوطه خورد " احساس كردم ، تبار مشتركي داريم و شعر زاگرس و جنوب را در برابر خراسان و شرق سربلند و آبرومند يافتم . مهر پدرانه اي داشت و صداقت مثال زدني ، معمولا از رفقاي عالم روشنفكري گاهي توقع كژ و مژ بودن را دارم و طبيعت مُهره بازي با عقلانيته ! اما منوچهر، سنتي زاد و سنتي بوم بود ، اصلا معلوم بود، ذاتش مثل سنگريزه از پشت صفاتش پيدا بود، شبهاي شهريور اتفاق بزرگي شده بود، براي وفاق ملي اهالي ادبيات ! و آتشي هم همراه شد ، داوري آثار در منزل ما بود "بهار شمالي " ، و روز اختتاميه، قيصر و آتشي و گلابدره اي ، "چه تركيبي " آمده بودند و زم گفت : "اجتماعي به اين بزرگي براي شعر نديده بودم بعد از انقلاب "و شروع خوبي شده بود و افسوس بي فرجام ماند كه دانه از چينه دان برگزاركننده اش بزرگتر شده بود، اما آتشي همراه بود و جوانمرد ، پيردشتستاني جلال ديده و با شاملو نشسته و "مخضرم" كه دو دوره ي ادبي را در دو سوي زمان ،درك كرده و با حيا كه عصمت جنوبي را همراه آورده ، "سواري در خيابانهاي تهران" ، "آمدم از گرد راه گرم و عرقريز" ش راهزار بار خواندم شايد، از دانشجويي تا اكنون ، مرگش افسرده ام كرد زيرا زندگي در تنش بيدار بود و حرارت خنده اش هـرم عجيبي داشت ، مرگ قيصر و آتشي افول دو ستاره از ارتفاعات زاگرس و جبهه غرب و جنوب ايران بود جبهه شعر و زبان فارسي كه با جان من پيوند داشت و از رگ و ريشه ي نياكان من بود ...

8:51pm 01/17/2017 51

. جبروتش را در حرير تبسم پيچيده بود و مصلحتش را در خم طره ي يار كاشف وحدت سكوت! شيخ ِاكبر در زاويه ي ضريح پهلو گرفت و مقريان آيه ي تطهير را تلاوت كردند...

10:07pm 01/15/2017 66

سال شصت و چهار در جریان یکی از بمباران های ایلام، همراه برادر وخواهر کوچکم، پناه بردیم به حاشیه ی يك نهر آب، از زاویه نیم نگاه و دراز کش ، سیل آشفته و هراسناک مردمی را می دیدم که به شیب نهر آب پناه آورده بودند و ازبین آن همه، رفتار مرد پاره پوش و شندر پندری، توجه م را جلب کرد که دست دخترک هفت- هشت ساله اش را که گیس بلندی هم داشت گرفته بود و در دست دیگرش رادیوی ترانزیستوری نسبتا بزرگي . مرد، قصد کرد از عرض نهر عبور کند تا به آنطرف که شیب بیشتری داشت و امنیت بهتری برود اما درست وسط نهر پایش از روی خزه های لزج و کبره بسته بر سنگهای صاف، لیز خورد و رادیو به معنی واقعی کلمه... ترکید، مرد دسته ی رادیو را که در دستش مانده بود، محکم به زمین زد و ناسزاگویان به آسمان ، دست بچه را چنان تند کشید که انگار مقصری دم دست تر از آن دخترک گیس بلند نیافته بود، دلم ریخت از آن همه اشمئزاز و بد اقبالی و فقر و ناچاری و معصومیت ....آن لحظه توان تفکیک این احساسات توامان را نداشتم، حتی با عینک ایدئولوژیک آن سالها نمی شد این عناصر در هم تنیده را تفکیک کرد، دوست داشتم قهرمان غزل بعدیم باشد، اما شکست روح و جسم آدمها، توامان، چیزی نبود که ازنگاه معصوم انسانی، خودش را پنهان کند. تکلیف آن دستی که از کتف با غیظ کشیده شد هنوز روی دلم سنگینی می کند، تکلیف رادیوی ترانزیستوری ترکیده ای که شاید هرگز تعمیر نشد، تکلیف استیصال مرد شندر پندری و نیم خیس نهر آب روستای بانقلان ایلام و تکلیف نگاه بلاتکلیف من و ترسی که پرده ی صورت لطیف خواهر کوچکم را مچاله کرده بود نیز. "نفس" آبیار ریه های نسل من را به سرفه انداخت این مقدار واقع گرایی، تاوان کدام تصمیم نگرفته و رفتار نکرده ست که باید بکشیم، حال آتش گرفته ی نسل من قصه نمی خواهد که درام ش خوب در بیاید یا نه، گزارش این حال آتش گرفته، شرح احوال مجنونی ماست که چشیدنی و کشیدنیست نه شنیدنی و دیدنی ،" نفس " خواهران کوچک من بودند که رویاهای کودکانه یشان را در سقف چوب و خشت و خاک خانه ی پدری جستجو می کردند "نفس" سالهای بیدریغ شناسنامه ی ما بود که بی پرسش در آتش جنگ هشت ساله خاکستر شد و از یاد رفت "نفس" آرمان کودکانه ی ما بود برای ساختن جهانی که در نقاشی هایمان کشیده بودیم همان "خانه ای آرام" با دودکش زندگی و نهر آبی روان و سایه دو درخت کهن سال و پرده های آویخته و پنجره های بسته ..."نفس " سند مچاله ی وفاداری معصومانه دختران سرزمین من بود به قصه های پدرها وتصدیق باور کودکانه آنها .

3:10pm 01/14/2017 73

. ته آبادی این دشت غریب همه ی رودخونه ها یه جا می رن وقتي آرووم پا تو دریا می ذارن رنگ آرامش دریا می گیرن یه بهشت گمشده تو ذهن ماست باغ سیبا و صنوبراش گُمه ما چه روزایی رو داریم می بینیم روزایی که لایق ترحُمه یه بهشت گمشده تو ذهن ماست که اگه جنگ نباشه ،خوبه بين مرز کاغذی ،قلبامون مث بمب ساعتی می کوبه چتر آسمونُ وا كرده زمین فانوس ماهه که خاموش می شه گلای رنگی باغا طعمه ی چرخ بی رحم زره پوش می شه رنگ سايه ها كه مثل همديگه س هر نژادی رو زمین رنگ خداس به تموم پرچما باد می زنه اما هر کی رنگ پرچمش ، جداس ته آبادی این دشت غریب همه ی رودخونه ها یه جا می رن وقتي آرووم پا تو دریا می ذارن رنگ آرامش دریا می گیرن

7:55pm 01/13/2017 61

.. ابرهاي آهني كه رد شدند خاك تيره دود شد جويبار خون تازه رود شد شعر شد سرود شد بمبها كه ريختند در هواي پر غبار چند لانه ي پرنده ، چند مرغ از زمين رها شدند چند جان خسته بي صدا شدند بمبها كه ريختند رنگ روشن تمام آبها پريد خنده از لب تمام عكسها از رخ تمام قابها پريد ابرهاي آهني كه رد شدند بچه هاي روستا روستاي كوچك چوار بچه هاي رنج بچه هاي كار زائران خلوت خدا شدند زير نور آفتاب مثل قطره هاي آب از زمين جدا شدند اين زمين خالي از پرنده چند بار چند سال آزگار دانه را بپرورد باد را صدا كند تا دوباره بر دهد تا دوباره از دل جوانه ها از نشاط دانه ها خبر دهد #عبدالجبار_كاكائي  #چوار #ايلام #بمباران #عراق #جنگ #زمين #فوتبال #فوتباليست #شهيد #

10:11pm 01/11/2017 55

. نمي توانم به اندازه او بخشنده باشم ، دست خودم نيست ، پيرمرد بهرماني ، متمول بود و خيرخواه . عجول و انقلابي بود ، صبور و سياستمدار شد . بعد از مرگ مراد و پيرش ، حس پيري و پدري ملت را داشت . طبعش ملايم شد و ظرفيتش بيشتر ، حالا انقلابي عجول ، آدمهاي شنيع را هم تحمل مي كرد، جاني كه انقلاب را كالبد خودش مي ديد، از دو پارگي ش وحشت داشت . اين شورش اراده ي ملي در تشييع جنازه، پاسخ گرفتن از تاريخ بود ، به رغم انتقادها و داوري ها ، عصمت عمومي به او راي مثبت داد . از كارگزاران قدرت بود كه به رغم تئوري هاي مرسوم ، قديس تر از چريك و مبارز و مجاهد شد ، غلطك چندين سال تخريب روي سر گردانندگانش برگشت ، عمق فجيع بي انصافي در فرهنگ وطني را صبر و ملايمتش افشا كرد ، و شكوه عشق ميهني را مرگش به نمايش گذاشت ، هاشمي ، فقيد سعيد شد و طاعنانش سكه ي يك پول ، خبرگزاري و روزنامه ي هتاك ، صبح روز بعد از تشييع با وقاحت تظاهر به آلزايمر خواهند كرد اما حافظه مردم از ياد نخواهد برد ،مردمي كه به صبر و ملايمت عادت دارند و بي انصافي ها را تحمل مي كنند و از اين دست خونمردگي ها زير پوست ملت طبيعي ست . تشييع هاشمي اعتراف ملي بود به انقلاب مركب ، انقلابي كه به تحقق اراده ي همه مي انديشد و به يك گروه تعلق خوني ندارد.

12:02pm 01/10/2017 135
Sponsored ads

. مرگ چنين خواجه نه كاري ست خُرد دو بار با ايشان مواجه شدم به خرد سياسي و عملگرا بودنشان اميد داشتم اگر چه در سالهاي فراز و فرود انقلاب رفتارهاي سياسي كاملا دمكراتيك نداشت اما دو برابر سن انقلاب تجربه داشت نهادهاي سنتي و مدرن جامعه را مي شناخت و براي هم پوشاني و تداوم وفاق ملي تلاش مي كرد به نوعي ترجمه ي انقلاب پنجاه و هفت بود از منظر اسلاميت و فلسفه ي ديني ش ...تحمل شنيدنش قابل تحسين بود و رازداري و دوست پروري ش آشكار ، صبرش در برابر نو آمده ها و نو پديد ها و نو نوارها شگفت انگيزبود ، در هر حال سياستمداري بود كه به عيب و نقص كارگاه خودش واقف تر از هر كسي بود مرگ او به تدبير لطمه زد اما به اميد نه ...

5:00pm 01/08/2017 85

. آمد به خیالم ، به کنارم که نیامد! دیوانه سر قول و قرارم که نیامد بیرون زدم از خانه به آوارگی شهر خود را به نسیمی بسپارم که نیامد شهری پُر صورت ولی از عاطفه خالی این چهره و آن چهره،به کارم که نیامد جز سقف چه آوار بریزم به سری که بر خاک نیفتاد و به دارم که نیامد تا صبح من و کوچه و دلشوره ی باران می گفت، ببارم که ببارم که نیامد .....

6:42pm 01/07/2017 65

. طرح جلد چهلمين كتاب من ... #فصل_پنجم  #عبدالجبار_كاكايي  ."عابر صبح تموم كوچه هام واسه سفره اي كه شب وا مي شه بر مي گردم تو اتاقي كه فقط توش غرور من و تو جا مي شه" دل ازين ساعت كوكي كندم ديگه هيچ وقت منُ بيدار نكن تا بخواي از شب و روزم خستم شب و روز منُ تكرار نكن من نمي تونم اگه حتي بخوام خنده هاتُ به تو برگردونم روزاي خسته تُ تاراج كنم خوابُ رو مردمكات بنشونم پا گذاشتي مث من تو اين قفس باغ وحش صورتاي ناشناس مهمون شكلك دلقكا شديم افتاديم مثل همه به التماس دل ازين ساعت كوكي كندم صبح بي معجزه ي بيداري من مث هميشه جيبم خالي ست تو مث هميشه دوسم داري

3:15pm 01/06/2017 64

. سال نو عروسکای نو می خواد سال نو ميوه ي تازه دوس داره سال نو دلش مي خواد سياهيشُو با زمستوني كه رفت جا بذاره سال نو پارگي پير هنشو نمي خواد يه بار ديگه رفو كنه دوس داره كه روزاي اولشو با همين دلخوشيا شرو كنه عمونوروز پاشو اسفندُ بيار با ترنج تازه و سيب گلاب سال نو عروسكاي نو مي خواد ته آلونكاي خُرد و خراب عمو نوروز ته كوچه ها ببين بغض سنگين دراي بسته رو زير سقفاي سياه و نااميد پت پت فانوساي شكسته رو عمو نوروز دلمون خيلي پُره نمي خوايم شادي ت ُ كسل كنيم پاي حرفاي نگفته مون بشين تا برات يه دنيا درد دل كنيم عمو نوروز ما ديگه بزرگ شديم ديگه سرگرمي بچگي بسه فك نكن مثل گذشته ها هنوز قدمون به پنجره نمي رسه سهم دنياي نديده مون كجاس سهم لحظه هاي شادي كه گذشت سهم عشقاي قشنگي كه نبود سهم روزاي زيادي كه گذشت

7:30am 01/05/2017 50

. پابه پای قصه در راهیم پا به پای کینه ی کاووس پا به پای مکر سودابه برستیغ کوه چون آرش یا سیاوش در دل آتش یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها یا چو یوسف در ته چاهیم ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم ما چو طوفان های نا آرام در راهیم پا به پای اندوهان تلخ پا به پای بزم و  شادی ها نام زال پير  چون پر سیمرغ در آتش نو شداروی شگفت نامرادی ها ذوالفقار مرتضی دردست بی امان پا در رکاب رخش ازکویر و کوه در پناه سایه سار نخل و گردو گرم پیکاریم ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم از زلال جاری اروند تا سپید تارک الوند از سیاکوه تا دماوند از ارس تا تنگه ی هرمز  زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم ما چه بسیاریم  بسیاریم بسیاریم ..... #سمفوني #شهرداد #روحاني #احمد_پژمان #تالاروحدت #عبدالجبار_كاكايى 

9:30pm 01/02/2017 44

. امروز تالار وحدت اجراي سمفوني سرزمين دلاوران با اجراي موسيقي كلاسيك و خوانش پنج قطعه شعر از ساعت ٢١..... اين قطعات را با عناوين ، زندگي جاري ست ، ما بسياريم ، خاكريز پنهان ، فتح نزديك است و كاروان عاشقان بين اجراي موسيقي مي خوانم سمفوني را احمد پژمان نوشته و شهرداد روحاني اجرا مي كند

1:01pm 01/02/2017 13
Sponsored ads

. از مرگ تهي دست تر نديده بودم وقتي از صيد جان ما برمي گشت و از شرم خاكسار تر ، تركش نجيبي كه به پايي از تو قناعت كرد، سر بر كدام سنگ بكوبد كه تاوان ناتواني تو را بدهد ، افسوس من از خاكي ست كه پيش از آنكه بر آن بكشانندت ، از دست دشمنش رهانيده بودي ، سرباز پير ! غنيمت رهزنان پاي تو نبود ، شرافتي ست كه از سفره ي ما دزديدند ... #زورگيري #جانباز  #راننده #آژانس #تهران #جنگ #

8:12pm 01/01/2017 54

نوزده سالم بود كه وارد اين اتاق شدم اتاق شعر ، دانشجوي سمجي كه براي شب شعرش سراغ شاعران معروف آمده بود اوستا ، مشفق ، گلشن ، شاهرخي ، سبزواري ، سپيده كاشاني روي اين صندلي ها نشسته بودند با ديدن جان و جلاي سالن و ادباي ريش و سبيل دار، بهت زده گوشه اي نشستم . اوستا گفت : آقا كي باشند؟ عرض شد : "جواني ست دانشجو جهت دعوت شما آمده" . گفت : جوان ! خودت هم طبع شعر داري ؟ از ترس گفتم نه ! سوالش را تكرار كرد ، ولي من جوابم را تكرار نكردم ، گفتم : بله ! و غزلي خواندم كه مهر اوستا را در جانم تاباند ، امروز با ديدن صندلي هاي خالي اتاق شعر، خاطراتم را در ذهن مرور كردم ... اتاق ادبيات كلاسيك ، اتاق شعر سنتي ، اتاق سرود ، اتاق فراموشي و خاموشي ...

10:20am 01/01/2017 53

Next Page



Try some popular tags:

#instagrammers #igers #instalove #instagood #follow #comment #shoutout #photography #iphoneography #androidography #filter #filters #hipster #photo #photooftheday